plusresetminus
تاریخ انتشارسه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۰:۳۴
کد مطلب : ۲۵۶۳۹
پرسه زنی در شهر

موهایش سپید بود، دستهایش چروکیده؛ حقّش امّا این نبود! 

نجمه امینی*
بالاخره قبول می کند؛ پدرجان، در این سن و سال که نباید این کار پر مشقّت را انجام دهید؛ فصل، فصلِ استراحت و تفریح و عبادت شماست.
موهایش سپید بود، دستهایش چروکیده؛ حقّش امّا این نبود! 
ایصال نیوز / پیاده رو را قدم می زنم، پیدا کردن سوژه گاهی پرواز کور می خواهد، همیشه قرار نیست در دفتر بنشینیم و سوژه بیابیم، درستش این است که دل به دریای جامعه بزنیم؛ بیرون از دفتر رسانه پر است از سوژه برای نوشتن! 

مغازه ها را می بینم، همه جور فروشنده ای پیدا می شود، قنادی سرش نسبتاً شلوغ است اول محرّمی؛ شیرینی که فقط برای شیرینی نیست! دنیای شادی امّا انگار دارد غاز می چراند، هنوز هم مردم برای محرم امام حسین احترام ویژه ای قائل هستند، درک آنچه که در دل دوست داران حسین بن علی می گذرد چندان برای یک بچه شیعه سخت نیست؛ هنوز هم عزای مظلومیت و شهادت حسین علیه السلام می چربد به جشن تولدی خودمانی و دورهمی. 

صف خودپردازها چقدر خلوت شده است، تکنولوژی انگار امور بانکی مردم را هم تسهیل کرده است، موبایل بانک ها و اپلیکیشن ها می خندند به ریش همین خودپردازهایی که روزگاری می خندیدند به ریش باجه های بانکی!

به کاغذ کوچکی که روی زمین افتاده خیره می شوم، چیز خاصی نیست، از همین رسیدهای تراکنش و موجودی ست که اطراف دستگاه های خودپرداز بانک ها رها شده بر زمین؛ هر روز مشاهده می کنیم؛ رسید موجودی ست، دویست و هفتاد و سه هزار و پانصد و شصت تومان موجودی قابل برداشت دارد. بد به دلم راه ندهم، کارتهای بانکی ملت ما که یکی دو تا نیست، حتماً موجودی اش را در کارتهای بانکی اش توزیع کرده است؛ بهتر است باور کنم حال مردم ما خوب است. 

چند قدمی جلوتر می روم، شفاخانه ای ست با قد و قامتی رعنا، جا خوش کرده در نبش کوچه و خیابان و پذیرای مراجعان؛ خلوت است اما انگار! خدا را شکر، مردم اینروزها کمتر بیمار می شوند، قبل‌ترها که می آمدم شلوغ بود، نوبت گرفتن هم شانس می خواست حالا اما مراجعه کنی نوبت هم برای همان روز مراجعه گیر می آید، بهای ویزیت ها سنگین شده است، سنگین که نه، باید هوای پزشک ها را داشت، آمار مهاجرتشان وحشتناک است، همین شیخ نشین های خلیج فارس خودمان، پول های قابل توجهی می دهند برای جذب یک یک شان؛ در این گرانی که نمی شود به پزشک گفت حق نداری ویزیت بگیری، واقعاً نمی شود گفت. آری؛ ویزیت ها گران است امّا نه به نسبت خدمتی که این قشر شریف ارائه می دهد بلکه به نسبت جیب‌های خالی مردمی که ماندۀ موجودی حساب شان کمی کمتر از سیصد هزار تومان است در حالی که هنوز بیست روز مانده است تا پایان ماه! 
نه نباید به دلم بد راه دهم، خدا را شکر، مردم اینروزها کمتر بیمار می شوند و کمتر گذرشان به مراکز درمانی می افتد، بهتر است باور کنم حال مردم ما خوب است. 



بیرون می آیم؛ به پرسه زنی ام ادامه می دهم. مغازه ها یکی در میان غاز می چرانند، خدا ولی روزی رسان است همین که سر کار اند جای شکرش باقی ست، خیلی ها در این سال‌های کرونایی بیکار شده اند یا ورشکسته و بدهکار، تحریم ها هم بی تأثیر نبوده است، امریکایی ها هر بلای اقتصادی که تصورش را بکنید به سرمان داده اند نامردها، خب؛ تأثیرش را به هر حال می گذارد در سفره مردم؛ به نمایشگاه اتوموبیل می رسم، عجب سرش شلوغ است! پر است از ماشین های جورواجور و تهی ست از مشتری که حتی بپرسد قیمت اینها چند است؛ پیرمردی ست که چهار سالی می شود شصت سالگی را گذرانده است؛ دلش امّا جوان است؛ سر صحبت را باز می‌کنم؛ اوضاع بازار ماشین چطور است؟ سرش را می چرخاند به سمت اتوموبیل ها؛ فروشنده زیاد است خانم، خریداری اما نیست! ما هم امانت فروشیم و ملت چند روزی ماشین هایشان را می گذارند اینجا؛ بشود می فروشیم برایشان، نشود امّا می آیند و امانتی شان را می برند.
انگار گوش هایی می خواست پیرمرد برای شنیدن درد دل‌هایش؛ هزینه ها بالاست، معامله نشود خرجش به دخلش نمی ارزد، مردم پولی برای خرید ماشین ندارند، تقاضا عمدتاً زیر دویست میلیون تومان نوسان دارد، خریداری هم اگر هست، صد، صد و پنجاه، نهایتا حدود دویست می خواهد هزینه کند، معامله نمی شود گاهی خودمان بین خودمان معامله می کنیم، هزینه هایمان بالاست، خرج نمایشگاه به دخلش نمی خورد، چند ماهی ست داریم از جیب می خوریم!
 
نه، نباید بد به دلم راه دهم؛ حتماً دارد پنهان می کند درآمدش را؛ شاید گمان کرده مأمور اداره دارایی ام یا فردا گزارشش را به اداره دارایی می دهم؛ احساس می کنم ما خبرنگارها باید بیشتر با مردم هم‌نشین و هم‌صحبت شویم؛ پوشش خبری عملکرد سازمان ها و مسئولان وظیفه روابط عمومی هاست، هم صحبتی و هم نشینی با مردم امّا وظیفه ذاتی ما خبرنگارهاست...

نباید بد به دلم راه دهم، حال مردم ما خوب است، یاد رمان «حاجی بابای اصفهانی» می افتم؛ ما ایرانی ها خیلی دوست نداریم کسی از دخل و خرج مان سر در بیاورد و چرتکه برای درآمدمان بیاندازد، از سیاست مان است؛ آری حال مردم ما خوب است، حتماً روزی سه چهار خودرو قولنامه می کند؛ پس از مختصر حسن ختام· صحبتی، خداحافظی می کنم تا بیش از این مزاحم کسب و کارش نباشم. 



به پرسه زنی ام ادامه می دهم؛ بلیط های اتوبوس عجب گران شده است، گرانی بلیط های هواپیما چیز عجیبی نیست دیگر، شمار پروازهای فرودگاه های‌مان به شدت کاهش یافته است؛ اغلب فرودگاه های کشور زیان ده شده اند در این چند سال، باز هم باید انداخت گردن کرونا، با همین دست فرمان حرکت کنیم شرکت های اتوبوس رانی مان هم ورشکست می شوند. آژانس خدمات مسافری سرش خلوت باشد باید چه قضاوتی کنم که مدیرمسئول منتشر کند؟! بهای بلیط‌ها چشمگیر است؛ بد به دلم راه ندهم، زیر سر اپلیکیشن های خدمات مسافری ست که مراجعه به این دفترها کمتر شده است. مردم بلیط هایشان را اینترنتی می خرند، سفرهایشان را هم بی سر و صدا می روند، چند روزی هم که پشت سر هم تعطیل باشد، ترافیک خودرو جاده ها را قفل می کند، مردمی هم که سفر بروند و تفریح داشته باشند حال دلشان خوب است و جیب هایشان پر پول؛ لابد همه هم دیگر یک ماشین شخصی دارند که خودرو نمی خرند و نمایشگاه ها سرشان خلوت شده است و بلیط نمی خرند و آژانس ها به انتظار مسافر می نشینند! بهتر است باور کنم حال مردم ما خوب است...

گام هایم را شمرده تر بر می دارم؛ به چهار راه نزدیک می شوم، چراغ قرمز است، ما رهگذران پیاده توقع داریم چراغ که برای ماشین ها قرمز شد، همه پشت خط عابر پیاده بایستند، امّا هنوز هم آنگونه که باید، دل به چراغی که برای خودمان هم قرمز می شود نمی دهیم؛ می ایستم تا چراغ سبز شود، دختر نوجوانی و پسری انگار کمی کوچکتر هم هستند سر چهارراه؛ لحظاتی به فکر فرو می روم؛ هستند بانوان نجیبی که سر چهار راه ها ساعت ها می ایستند تا گلی، دستمال کاغذی و جورابی بفروشند یا شیشه ای پاک کنند و چنین برای روزی شان زحمت بکشند؛ چند ثانیه ایستادن در انتظار سبز شدن یک چراغ قرمز که چیزی نیست؛ بد به دلم راه ندهم، مگر خودمان در گزارش هایی که خودمان منتشر می کنیم در رسانه هایمان، نمی خوانیم که بعضی از این عزیزان، درآمدهای چند ده میلیونی دارند؟ بهتر است باور کنم حال مردم ما خوب است...



چراغ سبز می شود، به آنطرف خیابان حرکت می کنم؛ چند قدمی به شرق نزدیک تر می شوم؛ مشقّت پیرمردی برای امرار معاش توجهم را جلب می کند. از مغازه هایی که یا غاز می چرانند یا گلایه از کسادی بازار دارند دل می کنم؛ نزدیک تر می شوم؛ سلام حاج آقا، چند دقیقه ای وقت دارید با شما صحبتی داشته باشم، خبرنگار هستم اگر محبت کنید سپاسگزارم؛ گوشهایش انگار سنگین است؛ عرض کردم خبرنگار هستم، کارت شناسایی ام را نشان می دهم، نمی دانم اصلا سواد خواندن و نوشتن دارد؛ حاج آقا می خواهم چند دقیقه ای مزاحم وقت شریف تان شوم؛ حال تان چطور است، خوب هستید خدا را شکر؟
 
ای بابا، در این دوره زمانه حال خوب کیلویی چند دخترم؟ برو بگذار به کارم برسم. 

خواهش می کنم؛ خبرنگار هستم، چنددقیقه ای وقت بگذارید، رفع زحمت می کنم.

بالاخره قبول می کند؛ پدرجان، در این سن و سال که نباید این کار پر مشقّت را انجام دهید؛ فصل، فصلِ استراحت و تفریح و عبادت شماست. آهی میکشد؛ خدا را شکر، همین که می توانم کار کنم جای شکرش باقی ست، دختر جان، کار هم عبادت است، استراحت و تفریح کنم آنوقت شما خرج زن و بچه من را می دهید؛ درد دلش باز می شود... دو دختر و یکی از پسرهایم در خانه مانده اند؛ زورم رسید فقط توانستم یک دختر و دو پسر دیگرم را بفرستمشان خانه بخت؛ گرانی های این چندساله اگر اجازه دهد و اجل هم مهلت دهد، هنوز یک پسر و دو دختر دیگر دارم که خوشبخت شوند، خودشان هم کار می کنند ولی خب؛ سکوت می کند؛ پدرجان، گرانی به کنار، فرزندانتان هم انشاءالله خوشبخت می شوند، البته همین حالا هم هستند که پدری چون شما دارند، خدا بزرگ است، نگران نباشید؛ ولی به سن و سال تان نمی خورد در این فصل از زندگی تان، چنین کار پر مشقّتی را انجام دهید؛ مگر بازنشسته نیستید؟ مگر مستمری نمی گیرید؟ 

پاسخش جهانی از کلمات و حرف ها بود... نه...
 
مکث کردم؛ به فکر فرو رفتم، یادم افتاد حال بازنشستگان مان هم چندان خوب نیست، مستمری شان را هم امسال که فقط 10 درصد اضافه کرده اند، به تورم چهل درصدی نمی خورد؛ بسیاری از آنان هم فصل بازنشستگی را فراموش کرده اند انگار، دارند کار می کنند، درآمدها کفاف زندگی را نمی دهد؛ چه توقعی دارم پیرمردی که بازنشسته نباشد کار هم نکند؛ نباید بد به دلم راه دهم، شاید دارد پنهان می کند، شاید نمی خواهد کسی بفهمد چقدر مستمری می گیرد، شاید از کار و فعالیت خوشش می آید؛ چه می دانم شاید اینطور بار آمده است! 

درد دل هایش را می شنوم؛ هر گلایه ای که می کند، یک خدا را شکر هم می چسباند آخر جمله اش؛ عادتش است انگار، شاید هم از اینکه حال و روز بدتری ندارد، خدا را شاکر است؛ کلاً مردم کم توقعی هستیم ما ایرانی ها! 

تجارت طلای کثیف اینروزها تجارت قابل توجهی ست؛ ارزش پسماندها کمتر از طلای زرد و سفید نیست؛ مسئولانی که معتقداند کودکانی که سر چهارراه ها می ایستند بعضاً روزی یک تا دو میلیون تومان درآمد دارند؛ یحتمل معتقداند که فعالان تجارت طلای کثیف احتمالاً روزی سه تا چهار میلیون تومان درآمد دارند! 

باید مردم را آگاه کنم؛ تیغی، سوزنی، کارد شکسته ای، چیز تیزی اگر داخل زباله هایشان می گذارند که دور بریزند، حتماً داخل چسبی کاغذی چیزی بپیچند، شاید قاسمعلی ها حواسشان نباشد و دستشان آسیب ببیند... 

آری؛ بهتر است باور کنم ارزش اقتصادی تجارت طلای کثیف پیرمرد را وادار به این کار پر مشقّت کرده بود؛ کشور ما با این همه موسسه حمایتی حتماً رها شدگانی در دل مشکلات و گرفتاری های اینروزها ندارد و همه تحت پوشش اند خدا را شکر! یادم باشد بنویسم باید اطلاعات بیشتری از فعالیت این موسسات در اختیار مردم قرار داد تا کسی جا نماند و فراموش نشود... 

قاسمعلی، نه راضی به ثبت تصویرش بود و نه راضی به انتشار درددل هایش؛ شِکوِه ها کرد اما آخر هر شکوه و گلایه اش، خدا را شکر می کرد...  

بد به دلم راه ندهم؛ حالش خوب بود، حال مردم ما هم خوب است؛ موهایش سپید بود، دستهایش چروکیده؛ حقّش امّا این نبود! 

پایان قسمت اول 

*خبرنگار ایصال نیوز

انتهای پیام/*
۵۶
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

کرونا را «باز نمایی» نکنیم