در روزگاری که موفقیت، اغلب با سرعت سنجیده میشود و اخلاق در حاشیهی رقابتها جا میماند، این داستان روایت یک پرسش بنیادین است: آیا میتوان به مقصد رسید، بیآنکه از خود عبور کنیم؟ حکایتی از شهری که باد، درها را میآزماید و آدمها را؛ از جوانی که میان وسوسهی زرنگی و دشواریِ درستکاری ایستاده و باید تصمیم بگیرد چه چیزی را بسازد: آیندهای پرزرقوبرق یا آرامشی ماندگار. این قصه، مسئلهی انتخاب است؛ انتخابی که نه فقط سرنوشت یک فرد، که آیینهی یک جامعه را شکل میدهد.






