plusresetminus
تاریخ انتشارشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۰۷:۱۲
کد مطلب : ۴۶۷۲۵

آیا می‌توان به مقصد رسید، بی‌آنکه از خود عبور کنیم؟

در روزگاری که موفقیت، اغلب با سرعت سنجیده می‌شود و اخلاق در حاشیه‌ی رقابت‌ها جا می‌ماند، این داستان روایت یک پرسش بنیادین است: آیا می‌توان به مقصد رسید، بی‌آنکه از خود عبور کنیم؟ حکایتی از شهری که باد، درها را می‌آزماید و آدم‌ها را؛ از جوانی که میان وسوسه‌ی زرنگی و دشواریِ درست‌کاری ایستاده و باید تصمیم بگیرد چه چیزی را بسازد: آینده‌ای پرزرق‌وبرق یا آرامشی ماندگار. این قصه، مسئله‌ی انتخاب است؛ انتخابی که نه فقط سرنوشت یک فرد، که آیینه‌ی یک جامعه را شکل می‌دهد.
آیا می‌توان به مقصد رسید، بی‌آنکه از خود عبور کنیم؟
در شهری دور، جایی میان کوه‌های بنفش و دشت‌های گندم‌گون، بازاری بود که مردم به شوخی به آن می‌گفتند: «بازار آینه‌ها». نه به این خاطر که آینه می‌فروختند؛ بلکه چون هرکس واردش می‌شد، چیزی از خودش را در چشم و رفتار دیگران می‌دید: غرور، طمع، سخاوت، ترس، امید… و گاهی حقیقتی که سال‌ها از آن فرار کرده بود.

در همان شهر، جوانی زندگی می‌کرد به نام «یونس». یونس شاگرد نجاری بود. دست‌هایش بوی چوب تازه می‌داد و دلش بوی نان گرم و آرزوهای بزرگ. پدرش سال‌ها پیش مرده بود و مادرش با نخ‌ریسی و دوختن لباس، چراغ خانه را روشن نگه می‌داشت. یونس، اما یک درد پنهان داشت: همیشه فکر می‌کرد حقش بیشتر از این‌هاست. هر بار که می‌دید کسی با یک معامله یا آشنایی، یک‌شبه صاحب خانه و دکان می‌شود، ته دلش چیزی می‌گفت: «دنیا عادل نیست.»

استاد نجار، مردی بود به نام «استاد قنبر». مردی آرام با ریشی سفید، چشم‌هایی که انگار از چوب گردو ساخته شده بود: سخت و عمیق. استاد قنبر کم حرف می‌زد، اما هر کلمه‌اش مثل میخ در چوب فرو می‌رفت. یونس گاهی از این سکوت می‌ترسید؛ چون سکوت، آدم را مجبور می‌کند صدای خودش را بشنود.

روزی از روزها، خبر آمد که حاکم شهر، جایزه‌ای بزرگ تعیین کرده است: هرکس بتواند «دری» بسازد که در برابر بادهای زمستانی کوهستان، نه کج شود نه صدا بدهد، علاوه بر پول، اجازه می‌گیرد که در بازار آینه‌ها دکان مستقل باز کند. این یعنی آینده‌ای مطمئن، آبرویی روشن، و دست آخر، امکان خواستگاری از «مهتاب»؛ دختر نانوا که یونس مدت‌ها بود فقط از دور نگاهش می‌کرد و جرأت کلام نداشت.

یونس چشم‌هایش برق زد. آن شب تا دیر وقت در کارگاه ماند و روی تکه‌های چوب، طرح‌های عجیب کشید. می‌خواست دری بسازد که همه از دیدنش حیرت کنند؛ دری که نامش را در شهر جاودانه کند. اما هرچه بیشتر فکر می‌کرد، کمتر می‌ساخت. طرح‌ها مثل پرنده‌هایی بودند که روی کاغذ می‌نشستند و قبل از اینکه یونس دستش را دراز کند، می‌پریدند.

صبح، استاد قنبر وارد کارگاه شد. نگاهش روی کاغذهای پخش و پلا افتاد و گفت: — «دنبال در می‌گردی یا دنبال نام؟»

یونس سرخ شد. — «استاد، مگر نام بد است؟ آدم باید دیده شود.»

استاد قنبر لبخند کمرنگی زد. — «دیده شدن مثل سایه است. اگر پشتت به خورشید باشد، سایه جلو می‌افتد و راه را می‌بندد. اگر رو به خورشید بروی، سایه پشت سرت می‌آید و مزاحمت نمی‌شود.»

یونس چیزی نگفت. در دلش گفت: «این حرف‌ها برای کسی خوب است که شکمش سیر است و دکانش پر رونق.»

چند روز بعد، یونس به بازار آینه‌ها رفت. به بهانه خرید لولا و قفل، می‌خواست هوای رقبا را هم داشته باشد. در گوشه‌ای از بازار مردی نشسته بود با بساطی کوچک: چند شیشه، چند ظرف آب، چند تکه سنگ صیقلی. روی تابلوی چوبی جلو بساط نوشته بود: «آب‌فروش حقیقت». مردم می‌خندیدند و رد می‌شدند. اما یونس کنجکاو شد.

مرد، پیر نبود، جوان هم نبود؛ انگار سنش را از نگاه‌های آدم‌ها قرض گرفته باشد. چشمانش به طرز عجیبی آرام بود.

یونس پرسید: — «آب حقیقت یعنی چه؟»

استاد آهی کشید. — «نامه دخترم بود. در شهر دیگری زندگی می‌کند. بیمار شده. پول درمان می‌خواهد.»

یونس خشکش زد. استاد قنبر همیشه برای شاگردها مثل کوه بود. کوه مگر گریه می‌کند؟

استاد ادامه داد: — «چند سفارش عقب افتاده. اگر تا دو هفته دیگر پول جور نکنم، باید بعضی ابزارها را بفروشم.»

یونس همان لحظه فهمید چوب‌هایی که می‌خواست یواشکی بردارد، فقط چوب نبود. نان بود. آبرو بود. شاید دارو بود.

آن شب یونس خوابش نبرد. صبح که شد، رفت سراغ مادرش. مادر کنار پنجره نخ می‌ریسید. یونس نشست و گفت: — «مادر، اگر من بخواهم زودتر پولدار شوم… راهی هست؟»

مادر نگاهش کرد، با همان چشم‌هایی که همیشه خستگی در آن بود اما شکایت نبود. — «راه هست. اما هر راهی زودتر می‌رسد، لزوماً درست‌تر نیست.»

یونس گفت: — «پس درست‌ترین راه کدام است؟»

مادر دست از نخ‌ریسی کشید. — «راهی که شب، وقتی چراغ خاموش شد، تو از خودت نترسی.»

این جمله ساده، از هزار نصیحت سنگین‌تر بود.

یونس تصمیم گرفت مسابقه را ادامه دهد، اما نه با دزدی و نه با شتاب. رفت پیش استاد و گفت: — «استاد، برای مسابقه اجازه می‌دهید از چوب‌های خودم استفاده کنم؟ من چوب ارزان‌تر می‌خرم، ولی با دقت کار می‌کنم. فقط… اگر برنده شدم، سهمی هم برای درمان دخترتان کنار می‌گذارم.»

استاد نگاهش کرد. لبخندی زد که از جنس مهربانی بود نه تمسخر. — «خودت را به جایزه گره نزن، یونس. اما اگر نیتت پاک باشد، دستت هم درست‌تر می‌تراشد.»

روزها گذشت. یونس چوب ارزان‌تر خرید، اما با وسواس آن را خشک کرد، رگه‌هایش را شناخت، گره‌هایش را دور زد، و هر تکه را طوری کنار هم گذاشت که انگار زندگی خودش را می‌چسباند. برای در، از ترکیب چوب توت و گردوی کم‌گره استفاده کرد. لولاها را بارها باز و بسته کرد. هر بار که صدایی می‌شنید، دوباره سنباده می‌زد. چند بار هم خراب کرد و از اول ساخت. هر بار که می‌خواست لعنت بفرستد و ول کند، یاد ظرف آب حقیقت می‌افتاد و می‌گفت: «اگر سخت است، یعنی جای رشد همین‌جاست.»

روز آزمون رسید. در میدان اصلی شهر، درهای مختلف را ردیف کردند. مردم جمع شدند. باد سردی از سمت کوه می‌آمد؛ همان بادی که اسمش را «نفسِ زمستان» گذاشته بودند. حاکم و چند استادکار، کنار درها ایستادند.

اولین در، زیبا بود. کنده‌کاری‌های ریز داشت. اما وقتی باد آمد، در کمی لرزید و صدا داد. مردم پچ‌پچ کردند. دومین در، ضخیم و سنگین بود، اما لولاهایش گیر کرد. سومین در، خیلی مدرن بود و از ترکیب چوب و فلز ساخته شده بود، اما در سرمای باد، فلز منقبض شد و در قفل کرد.

نوبت به در یونس رسید. در ساده بود؛ نه آن‌قدر ساده که بی‌ارزش به نظر برسد، نه آن‌قدر پرزرق‌وبرق که اعتماد را بگیرد. باد وزید. همه ساکت شدند. در تکان خورد، اما نه کج شد، نه صدا داد. انگار باد به جای دشمن، مهمان بود و در فقط کمی تعظیم کرده بود.

حاکم گفت: — «نام سازنده؟»

یونس جلو رفت. زبانش خشک شده بود. استاد قنبر پشت سرش ایستاده بود. یونس گفت: — «یونس… شاگرد استاد قنبر.»

حاکم گفت: — «این در، در برابر باد موفق بود. جایزه به یونس می‌رسد.»

جمعیت کف زد. یونس در آن لحظه می‌توانست پرواز کند. اما همان لحظه، یاد مادرش افتاد: «شب، وقتی چراغ خاموش شد، از خودت نترس.» و یاد استاد قنبر و نامه دخترش.

حاکم کیسه سکه را داد و گفت: — «دکان مستقل در بازار آینه‌ها هم حق توست.»

یونس نفس عمیقی کشید. رو به حاکم گفت: — «دکان را می‌خواهم… اما اجازه بدهید بخشی از جایزه را همین امروز برای درمان دختر استاد قنبر بدهم. و خواهش می‌کنم نام استاد هم کنار نام من نوشته شود. چون دست‌های من، بدون راه او راه نمی‌رفت.»

جمعیت دوباره کف زد، اما این بار کف زدن فرق داشت؛ انگار مردم چیزی غیر از یک در را دیده بودند.

چند روز بعد، یونس دکانی کوچک در بازار آینه‌ها گرفت. روی تابلوی دکان نوشت: «درسازی یونس — به راهنمایی استاد قنبر». بعضی‌ها گفتند: «اگر زرنگ بود، اسم خودش را تنها می‌زد.» اما یونس هر بار که تابلو را می‌دید، قلبش سبک می‌شد.

یک عصر، همان مردِ آب‌فروش حقیقت از جلوی دکان رد شد. یونس صدایش کرد: — «تو بودی که آن روز…»

مرد لبخند زد. — «من فقط ظرف را نشان دادم. تو بودی که جرأت کردی نگاه کنی و فرار نکنی.»

یونس گفت: — «اما هنوز می‌ترسم. از اینکه روزی دوباره طمع کنم، از اینکه مسیر را گم کنم.»

مرد گفت: — «ترس همیشه هست. فرق آدم‌ها در این است که بعضی‌ها ترس را پنهان می‌کنند و بعضی‌ها آن را چراغ می‌کنند. هر وقت دیدی داری پنهان‌کاری می‌کنی، بدان چراغ خاموش شده است.»

و رفت.

آن شب، یونس وقتی چراغ دکان را خاموش کرد و در را بست، صدای در را شنید: نه صدای جیرجیر، نه صدای شکست، فقط صدای آرامِ قفل که جا می‌افتاد؛ مثل دلِ آدمی که بعد از سال‌ها، روی جای درست می‌نشیند.

مرد گفت: — «یعنی آبی که وقتی در آن نگاه کنی، چیزی را می‌بینی که از دیدنش می‌ترسی.»

یونس خندید. — «من از چیزی نمی‌ترسم.»

مرد ظرفی آورد، کمی آب ریخت، یک سنگ صیقلی زیر آن گذاشت و گفت: — «پس نگاه کن.»

یونس خم شد. در آب، اول صورت خودش را دید، بعد کارگاه را، بعد تصویر مهتاب، بعد ناگهان تصویر دیگری: خودش را دید که در مسابقه در می‌سازد، اما درش از چند جا ترک خورده. مردم می‌خندند. مادرش گوشه‌ای نشسته و نگاهش پر از ناامیدی است. یونس عقب کشید، انگار آب داغ باشد.

— «این‌ها چرند است!»

مرد گفت: — «چرند نیست؛ سایه ترس توست. تو از شکست نمی‌ترسی؛ تو از این می‌ترسی که اگر شکست بخوری، مجبور شوی قبول کنی هنوز راه داری.»

یونس عصبانی شد. پولی روی بساط انداخت و رفت. اما آن تصویر مثل تکه خاری در فکرش ماند.

از آن روز، یونس به جای اینکه در را بسازد، شروع کرد به پنهان‌کاری. شب‌ها وقتی استاد می‌رفت، یونس چوب‌های مخصوص گردو را که استاد برای سفارش مشتریان کنار گذاشته بود، یواشکی اندازه می‌گرفت و می‌خواست برای مسابقه از همان چوب‌ها استفاده کند. با خودش می‌گفت: «اگر برنده شوم، استاد هم سود می‌کند. بعداً جبران می‌کنم.»

اما هر بار که دستش سمت چوب می‌رفت، همان ظرف آب در ذهنش می‌لرزید.

یک شب، در کارگاه را نیمه‌باز گذاشته بودند و باد سردی از لای پنجره می‌وزید. یونس داشت روی لولاها کار می‌کرد که صدایی شنید؛ صدای گریه آرام. از اتاق کوچک پشت کارگاه بود؛ جایی که استاد گاهی می‌نشست و چای می‌خورد.

یونس نزدیک شد. دید استاد قنبر روی زمین نشسته و صندوقچه‌ای چوبی جلویش باز است. داخل صندوقچه چند نامه و یک تکه پارچه سبز بود. استاد متوجه یونس شد، سریع اشک‌هایش را پاک کرد و در صندوقچه را بست.

یونس دستپاچه گفت: — «استاد… من… چیزی نشده؟»

درهای زندگی را با چوبِ صداقت می‌سازند، نه با میخِ زرنگی. هر موفقیتی که از جیب دیگری برداشته شود، دیر یا زود از جیب آرامش پس گرفته می‌شود. و آدم، اگر می‌خواهد «دیده شود»، بهتر است اول «درست» شود؛ چون دیده شدن می‌آید، اما درست شدن باید انتخاب شود.

انتهای پیام/*
۱
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما